|
دارد بر تنهايي من باران مي بارد باران ومن دلم يك برف گرم مي خواهد فقط يك روز برفي زيبا! تا ميان انبوه برفها بدوم به سوي آغوش تو ! تا بدوم به ته خيال خودم! همانجايي كه تجسم گرم وناب تو ست همان جايي كه چشمهاي مثل آدم برفي ات ،نشسته اند دلم يك برف سنگين مي خواهد تا پاهايت را ، در تنهايي من نگه دارد! دلم يك برف سفيد مي خواهد تا روزهاي تيره ام را ، روشن كند كاش اين برف سر سنگين، ببارد تا از نگاه سنگينت خلاص شوم تا لاي دانه هايش ، عطش دلتنگيهايم را بخوابانم كاش ببارد تا پاهايم رادر جاي خالي گامهايت مشتاقانه فروببرم و از حرارتش گرم شوم اما چه سود كه نه برف مي آيد ونه تو و ديدن قامت بلندت كنار بيدهاي لخت سرما زده ! فقط يك خيال دور از دسترس است خيالي كه من دوست دارم گاهي زنده شود در روح افسار گسيخته ي سركشم زيبا!
ماه لیمویی سکوت کرده است ................ بگذار به آرامش برسم همین روزهای خیلی نزدیک باز هم آغوش خواهم سپرد به کلماتی که تورا برایم شعر می کند .نمی توانم انکار کنم که آرامش خیالم همین واژه هایست که بوی تو را میدهد!
انگار خودم هم نيستم شايد لا به لاي حرفهاي سنگين زندگي يا لاي ورقهاي پر از روزمرگي گم شد ه ام و نمي دانم ميان اينهمه سرگشتگي به دنبال چه مي گردم؟! شايد مي خواهم برسم به خط پايان هميشگي همان نقطه اي كه توزودتر از من به پايانش رسيدي شايد اينهمه واژه ها ي در قفس ميان دفاتر نمناكم ، تو را اسير بازي عاشقانه ي من ، كرده اند ومرا اسير چشمهاي سحر انگيزتو ! شايد دلم مي خواهد بيايي وبازي نيمه تمامت را براي هميشه تمام كني ! شايد براي هميشه مات شوم همان چيزي كه خوشحالت مي كند خيلي شايد رها كردن من ميان اينهمه بغض وباران قشنگ باشد ! شايد دوري از نگاه تو ،سهم من باشد و عطر اينهمه عاشقانه سهم تو ! نميدانم هرچه هست بايد ميان اين همه روزمرگي پيدايش كنم!
مهم نیست تو کجای قصه ای مهم اینست که این قصه تمامی ندارد
شايد گاهي آرزوها ي من ، ميان روزهاي خيلي ساده نقش بگيرند اين هواي يخ زده درد انگشتانم را بيشتر مي كند اما دردي كه ميان چشمهايم نشسته آنقدر داغ است كه انجماد هر ثانيه اي را آب مي كند كاش ابرها دست به دست هم بدهند ودر روح من ببارند شايد بشود به تو فهماند من بد نيستم فقط كمي از آسمان غرور تو دورم
اومدم بنويسم ديدم تو هم نشستي بين دستام ومن متعجب ، لمست مي كنم ! انگار نميشه تو رو از خودم برونم ،انگار عادت كردي به كلمه هاي خيسم بچسبي ،انگار اون روزاي باروني نتونست تو رو بشوره وببره.انگار تو هم دلت تنگ ترانه هاي من ميشه ،انگار بدت نمياد گل سرسبد شعرام باشي انگار منم دلم نمياد تو تاج واژ ه هام نباشي اما فكر كنم دير شده كمي ، فكر كنم ديگه قدرتي در احساسم نمي بينم كه بخوام به زيبايي بنويسمت و تو بشي زيباي اينهمه نوشته ونامه ي بي مقصد. كاش هنوز لحظه هام بوي تو رو مي داشت كاش ثانيه هام هنوز بيقرار لمس تو مي بود كاش هنوز دلم بيتاب ، بودن تو مي بود اما فكر كنم حالا ديگه اين منم كه بايد بهت ياد بدم تنهايي هديه ي قشنگي نيست ، تنهايي نمي تونه يادگار بهترين روزهاي زندگي باشه ! حالا ديگه اين منم كه بايد بهت بفهمونم يه چيزايي مي تونه مهم تر واساسي تر از يه چيزاي ديگه باشه.. كمي به سطرهاي عقب برگرد ببين چقدر از حجم كلمه هام تويي ، چقدر از خطهام با تو تموم شده چقدر از روزهام با تو به گريه نشسته ..... اي كاش تو توي قلبم يه غم بزرگ نبودي همين ! ...................... اینایی که نوشتم هذیان بود تو به دل نگیر حالم خوبه خیلی خوب ...بهتراز همیشه .بهتر از همه وقت
من كه هيچ من كه شكستم! با همان نگاه تلخ آخرت اما بگذار اين پروانه ها اين پروانه هاي آشوب زده دور روشني تو زندگي را دور بزنند وتو آنها را ... وچقدر زندگي با اين دورهاي باطل ، به تو وآن نگاه انديشمندانه ات مي آيد ! به تو وآن مغز روشنفكرانه ات! بگذار پروانه ها تو را دور بزنند تا بفهمي چقدر دور چشمان تو گشتن براي قلب من ، سخت بود و چقدر دور زدن قلب من ، براي چشمان تو آسان!
ديشب تلاش كردم با پلكهاي باز بخوابم تا تو را براي اولين بار از چشم هايم برانم اما خيالت ، خيال خيست آهسته پلكهايم را سنگين كرد وآرام ميان خوابم پيدايت شد!
روزهاست فهميده ام تنها كسي كه هيچوقت دلش برايم تنگ نمي شود تويي! هيچوقت! اما به روي چشمهايم نمي آورم روزهاست فهميده ام تو اصلا شبيه خودت نيستي! شبيه نيستي به عكسي كه در قاب چشمهايم زندگي مي كند! بگذار براي يك بار هم كه شده اعتراف كنم بگذار از ته دلم اعتراف كنم ! آنچه تو را دوست داشتني كرد نگاه مهربان من بود آنچه بزرگت كرد وبه ارتفاع زيبايي رساندت دستان بخشنده ي من بود ! اين را به خاطرت بسپار بگذار اعتراف كنم هراس دارم تو ،كنار تنهايي ام بنشيني ! وخيالت تمام شبم را پر كند بگذار اعتراف كنم بعضي روزها بي آنكه بخواهم از روزنه هاي احساسم بيرونت مي كنم وپنجره ي قلبم را مي بندم . بگذار اعتراف كنم گاهي دلم مي خواهد زانو بزني در مقابل آنچه كه شيفته ات مي كند و دستت كوتاه شود از آسمان نگاهش! بگذار اعتراف كنم مي خواهم جدايي از انديشه ات را تمرين كنم شايد بشود همرنگ تو بشوم .....
كاش بعضي وقتها چشمانت را ببندي وخيالت را بدهي به دستان من .... بهانه ي كوچكي مي خواهم كه همين حالا همين لحظه ي سخت دلتنگي كنار تو باشم بهانه اي به دستم بده تا در تمام تو ، خودم را بپيچانم تا گرم شوم گرم گرم! تاريكي وسكوت اين اتاق ذهنم را خالي از هر موجود اضافه اي كرده مي خواهم تو را به خلوتم راه بدهم تا آن نگاهي را كه هميشه خواب مي بينم براي خودم خلق كنم تا نگاه گرسنه ام از ته جان سيرابت شود كمي سخاوت مي خواهم از چشمانت نمي خواهم فكر كنم كنار يك غريبه نشسته ام يك غريبه كه آشناي هميشگي جان من است .... بهانه اي به دستم بده تا امشب كمي از هوايم ، عطر تو را بگيرد مي خواهم فردا ،زندگي ام دوباره با روح تو آغاز شود زیبا ! ................... وای که چقدر امشب هوس یه خلوت ناب کردم
|
About
ديگر فرقي نمي كند Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 Links
بانو مريم اسدي |